
پسر گلم دیگه کم کم 5 ماهت تمام شد و وارد ششمین ماه زندگیت شدی
واقعا که این 5 ماه چه زود گذشت ! اصلا دلم نمی خواد این روزا زود بگذره ،همین حالا که 5 ماه بیشتر نگذشته دلم برای روزای اولی که بدنیا اومده بودی تنگ شده ...
دلم برای دهن کوچیکت که مثل گنجشک باز می کردی و دنبال شیر می گشتی تنگ شده ....
دلم برای اون پوست نرم و لطیف روزهای اولت تنگ شده ....
دلم برای اون عطر بهشتی تن پاک و معصومت تنگ شده ....
دلم برای اون قد و قامت نحیفت و اون دست و پاهای کوچیکت تنگ شده ....
دلم برای اون موهای نرم و مشکیت تنگ شده ....
دلم برای اون لباس های فسقلیت که الان برات کوچیک شدن تنگ شده ....
دلم برای قنداق کردن های روزای اول تنگ شده ....
کاش این روزا هیچ وقت نمی گذشت ،هر چی بیشتر می گذره و تو بزرگتر می شی ،استقلالت بیشتر می شه و ما از هم دورتر می شیم ولی خدا کنه دلامون هیچ وقت از هم دور نشه ....
برای دیدن بقیه مطالب و عکس ها ادامه مطلب رو از دست ندید...
موضوع :
به همین زودی 4 ماه از اومدنت به جمع ما گذشت و برا خودت مردی شدی دیگه عزیزم
از تغییراتت تو این مدت بگم که یاد گرفتی خنده صدا دار بکنی البته همیشه نه ولی بعضی وقتا که سر حال باشی آنچنان قهقهه هایی می زنی !!!
بیشتر هم برا مردها می خندی شیطون بلا ،البته به استثنای مامانی
از این خنده های قشنگت هم کلی فیلم گرفتیم .

چند وقتی هست وقتی تو تشکت رو زمین می خوابی دور سر خودت می چرخی و مدام در حال دست و پا زدن و چرخیدن دور خودتی و با این حرکاتت رو زمین یه کمی از جایی که هستی جلو میای. هنوز کامل غلت نمی زنی ولی پهلو به پهلو می شی ،فقط یه بار به حالت دمر در اومدی ....وقتی هم به حالت دمر می زارمت دیگه گردنت رو کامل بالا نگه می داری که خیلی خوردنی می شی ؛ خلاصه که سر جات بند نیستی و مدام در حال جنب و جوشی .

از دست خوردنت هم که دیگه نگو از بس انگشت شصتت رو خوردی سر انگشتت قرمز شده و انگار پوستش نازک شده ،قربون اون انگشتای کوچولوت بشم .

اصلا هم دوست نداری کسی بغلت کنه ،عاشق اینی که رو زمین باشی و برا خودت دست و پا بزنی ،هر وقت می ریم مهمونی و کسی بغلت می کنه گریه می کنی ولی تا می ذارنت زمین آروم می شی .
از لباس مهمونی هم خیلی بدت میاد و همش دوست داری لباس راحتی بپوشی ،تو مهمونی هر وقت گریه می کنی وقتی شلوارت رو در میارم آروم میشی ..هههههههه...البته از وقتی ختنه شدی و یه مدت بازت می ذاشتم دیگه خوشت اومده و راحت طلب شدی ...
چند روزی هم هست آب می دمت و همچین با اشتها می خوری انگار صد ساله تشنه بودی ...
واکسن 4 ماهگیت رو هم زدیم که خیلی بد بود ،شبش تب شدید کردی و همش گریه می کردی و تو خواب هم می نالیدی ،خیلیییی دلم برات سوخت ،شب تا صبح با مامان جون بیدار بودیم ،تا 2 روز تب داشتی و خونه مامان جون موندیم ؛برا واکسن 2 ماهگیت و حتی برا ختنه شدنت هم اینقدر اذیت نشده بودی .
وزنت تو 4ماهگی 6950 شده بود و قدت هم 65 .
اینم جدیدترین عکس پسر گلم

عکسای جدید پارسا رو در ادامه مطلب ببینید
موضوع :
همیشه وقتی تقویم هایی که با عکس بچه ها بود رو می دیدم دلم می خواست هر وقت بچه دار شدم براش درست کنم و امسال این کار رو برات کردم
البته یه تقویم 4 نفری با عکسای پارسا و دختر عمه آوا و دختر دایی نیایش و ثنا جون دختر دایی نیایش

بهار با عکس های پارسا و آوا
تابستان با عکس های ثنا و نیایش
پاییز با عکس های پارسا و ثنا
زمستان با عکس های آوا و نیایش
موضوع :
سال 90 هم تمام شد
این سالی که گذشت رو هیچ وقت فراموش نمی کنم چون خاطره های خوب زیادی ازش دارم ،خاطره 9 ماه بارداری ،زایمان و تولد تو ...
امسال 3 نفری سر سفره هفت سین نشستیم و نوروز ما با وجود تو حال و هوای دیگه ای داشت .
تو بهترین عیدی امسال ما هستی ،خدایا شکرت به خاطر این عیدی قشنگت
نوروز 1391 اولین نوروز تو بود ایشالا که تا نوروز 1510، 120 بهار دیگه رو ببینی عزیزم
مامان جون هم روز قبل از عید برات عیدی آوردن ،یه هفت سین به اندازه خودت با شکلات و شیرینی و آجیل و میوه و دو تا لباس خوشگل

اینم عکس پارسایی با هفت سینش

اینم پارسا اولین عیدش خونه مامان جون

موضوع :
بالاخره بعد از اصرار های مامانم و راضی شدن باباییت در 2 ماه و 25 روزگیت رفتیم پیش دکتر قاعدی و به روش جراحی با دستگاه ختنه شدی .
خیلی دلم برات می سوخت و فکر می کردم حالا خیلی گریه کنی ولی خیلی پسر خوبی بودی و گریه نکردی ،دکتر آمپول بی حسی اولی رو که زد یه نق کوچیک زدی بعدش دیگه هیچی نگفتی ،اصلا نمی فهمیدی دارن چه کارت می کنن و فقط داشتی دستات رو می خوردی بعدش هم اومدیم خونه مامان جون و یه شب اونجا موندیم ،اولش پاهات رو که تکون می دادی دردت میومد و گریه می کردی که قطره استامینوفن بهت دادم .
دکتر گفت برای اینکه زودتر خوب بشی باید بیشتر بازت بذارم ،وقتی بازت می کردم خوشحال می شدی و کلی ذوق می کردی و دست و پا می زدی و حسابی همه جا رو آبیاری می کردی .
مامان جون برای اینکه بابات دلش می خواست وقتی ختنه می شی دامن پات کنن یه دامن برات دوخت و پات کردم و کلی خندیدم از پارسا خانم

موضوع :
2 ماه با تمام سختی ها و شیرینی هاش گذشت ...
عزیزم 2 ماهه که از اومدنت کنار مامانی و بابایی می گذره و داری روز به روز شیرین تر و بامزه تر می شی
خداروشکر که سختی های روزای اول تمام شد و دیگه با هم کنار اومدیم ،شب بیداری ها و گریه هات هم کمتر شده و خیلی پسر خوبی شدی .
از اوضاع و احوالات این روزا برات بگم که وقتی باهات حرف می زنم برام می خندی ،بعد خیره می شی به حرکت لبم و لبای کوچیکت رو مثل من می خوای حرکت بدی و حرف بزنی ،یه چیزایی هم می گی .
وقتی از پیشت می خوام برم همین جور با چشمات تا جایی که بتونی دنبالم میای ریزه میزه .
جدیدا یاد گرفتی که وسط گریه هات بغض کنی و خیلی سوزناک برام گریه می کنی تا دلم برات بسوزه و بغلت کنم شیطون من.
چند وقت هم هست که دستت رو شناختی و می بری جلو چشمت و نگاهشون می کنی بعد یواش یواش می بری سمت دهنت و شروع می کنی به خوردن ،یه ملچ و ملوچی هم راه می ندازی که بیا و ببین !

آویز تختت رو هم خیلی دوست داری و با دقت نگاهش می کنی ،وقتی روشنش می کنم برات ،همش اون موشه نارنجیه رو دنبال می کنی فکر کنم از رنگ نارنجی خیلی خوشت میاد !

واکسن 2 ماهگیت هم زدیم که خیلی بد بود ،وقتی خانمه داشت می زد منم مثل تو گریم گرفته بود قربونت برم که وسط گریه هات هم یه دفعه خندیدی بعد دوباره گریه کردی ،گریه ت هم مثل همیشه نبود آخه همیشه وقتي مي خوای گريه كنی با صدای بلند و جيغ مي زنی ،فكر مي كردم حالا واكسنت رو كه بزنه چه سر وصدايي راه مي ندازه ولي نه ، خيلي يواش يواش و سوزناك با بغض گريه مي كردی ،دلم برات كباب شد ،تا 2 روز بعدش تب داشتی و ناله می کردی ولی خداروشکر تمام شد و خوب شدی
اینم چند تا عکس جدید از آقا پارسای خوردنی



موضوع :
16 فروردین بود که با دیدن اون 2 تا خط خوشرنگ روی بی بی چک متوجه شدم باردارم و از 2 هفته بعدش ویارم شروع شد خیلی روزای بدی بود اشتهام کم شده بود و همش حالت تهوع داشتم و چیزای ترش دلم می خواست و اون 3 ماه اول چند کیلو کم کردم ؛ این اوضاع احوال خراب ادامه داشت تا اوایل 4 ماهگی .
دوران بارداریم بدون مشکل خاصی خداروشکر می گذشت و به 19/9/90 که دکتر تاریخ زایمان طبیعی رو زده بود نزدیک می شدیم ؛اوایل شک داشتم که بین زایمان طبیعی و سزارین کدوم رو انتخاب کنم ،همه می گفتن راحت سزارین کن و بدون دردسر خلاص شو؛و من بعد از کلی تحقیقات و خوندن خاطرات زایمان ،خاطرات زایمان طبیعی بیشتر به دلم نشست و اون توصیفاتی که از لحظه تولد و مادر شدن نوشته بودن من رو هم ترقیب که زایمان طبیعی رو انتخاب کنم ،هم اینکه می خواستم لحظه لحظه ورود گل پسرم رو به این دنیا و مادر شدن رو خودم تجربه کنم و هم اینکه دوست داشتم بدونم این درد زایمان که می گن بدترین درد هست و بعد از اون دیگه مرگ هست واقعا چه دردی هست و آستانه تحمل دردم چقدره ...
بقیه در ادامه مطلب
موضوع :
این ممکنه آخرین مطلب قبل از زایمانم باشه
فردا ،يعني در واقع امروز ،19 آذر هست و من هنوز هيچ خبري از جيجوم نيست ،بعضي وقتا يه درد خفيفي مي گيرم ولي زود ول مي شه ،
امشب خيلي دلم گرفته فكر مي كنم امشب ديگه حتما يه خبري مي شه !
برا همين دلم گرفته
وقتي فكر مي كنم فروردين كه برای بار اول رفتم دكتر و تاريخ زايمانم رو زد 19/9/90 ،هر روز منتظر رسيدن اين تاريخ بودم و الان روز موعود رسيده ،يه جورايي استرس مي گيرم ،باورم نمي شه
همين حالا داره دلم تنگ مي شه برا دوران بارداي ،با تمام سختي هاش روزهاي خوبي بود ،انتظارش شيرين بود ، خيلييي زود تمام شد !.......
الان ساعت 12.30 شبه ... دلم مي خواد تا صبح نخوابم و اين شب آخره رو تا صبح بيدار بمونم ،البته اگه آخري باشه
الانم يه كم قرآن خوندم ،سوره يوسف هم براي آخرين بار خوندم ......
صبحي هم رفتم شاهچراغ و سید علا الدین حسین برای آخرین بار زیارت کردم
يه حس عجيبي دارم ،نمي دونم مي ترسم ،استرس دارم ،نمي دونم .... دوست دارم گريه كنم
اين كه فردا ممكنه مادر بشم !!! ....نمي دونم آمادگيش رو دارم يا نه ،يعني مي تونم از پسش بر بيام ؟!......
.
.
دفعه آخری که رفتم دکتر 12 /9/90 بود ،یه هفته قبل ،که دکتر پیشوایی ضربان قلبت رو گوش کرد و خوب بود ،و یه نوار قلب هم ازت گرفت و گفت وضعیتت عالی هست و تا هفته دیگه می تونیم صبر کنیم ،اگه تا هفته دیگه نزاییدی آمپول فشار می زنیم .....حالا فردا شنبه هست 19/9/90 وباید برم دکتر ،خدا کنه تو خودت بیای و کارم به آمپول فشار نرسه ...
موضوع :
















