پارسا پسر پاییزی من
پارسا پسر پاییزی من
تاريخ : 8 / 3 / 1393 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 677 مرتبه

این سری از بازی ها مربوط به 3 ،4  ماه پیشه که فرصت نکرده بودم بزارمشون

بازی های جایگزینی

 

درست کردن حباب

 

ماهیگیری

 

دوخت با چوب کبریت

 

بازی بی نام

 

نقاشی با بادکنک



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 29 / 2 / 1393 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 562 مرتبه

همیشه اسم پوشک گرفتن که میومد خیلی می ترسیدم ،فکر می کردم باید خیلی سخت باشه و خیلی طول بکشه ،با همه ترس و لرزی که داشتم بعد از تحقیقات فراوان بالاخره بهمن ماه 92 که پارسا 2 سال و 2 ماه داشت ،استارتسش رو زدم.

روز اول نیم ساعتی یه بار می بردمش دستشویی ولی وسط این فاصله هم خودش رو خیس می کرد ،تا شب تمام شلوارهاش خیس کرده بود و شسته بودم و دیگه شلوار خشک نداشت ،دیدن این همه شلوار خیس خیلی ناامید کننده بود ولی روز بعد خیلی بهتر شده بود و آمار شلوار های خیس شدیدا کم شده بود و روز به روز بهتر می شد تا اینکه خوردیم به اسباب کشی ،چون دیگه فرصت زود به زود دستشویی بردنش رو نداشتم دوباره پوشکش کردم تا یه 2 ،3 هفته ای بعد دوباره بازش گذاشتم و انگار همه چی یادش رفته بود و دوباره از اول شروع کردیم ،خداروشکر دیگه زود یاد گرفت و خودش می گفت جیش دارم ولی بیرون از خونه که می رفتیم می ترسیدم و پوشکش می کردم ،ولی بعد که دیگه دیدم خیلی خوب شده  دیگه اصلا پوشکش نمی کردم ،حتی تو عید هم که جایی می رفتیم با اعتماد بنفس کامل بازش می ذاشتم و فقط شب ها پوشکش می کردم ،که دیگه دیدم صبح هم که از خواب بیدار میشه پوشکش خشکه ،دیگه شب ها هم پوشکش نکردم .

اوایل در طول شب یه بار بیدار میشد برای دستشویی ولی حالا دیگه می خوابه تا صبح ،ولی من از ترسم دم صبح که میشه میبرمش دستشویی .

الان دیگه پسرم حسابی بزرگ شده و شب و روزش رو بدون پوشک می گذرونه ...

خداروشکر دو مرحله ی  سخت از شیر و از پوشک گرفتن خیلی خوب و راحت گذروندیم....




موضوع :
تاريخ : 7 / 2 / 1393 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 676 مرتبه

اولین بهار ...بهار 91

بهار 91

.

.

.

دومین بهار ...بهار 92

بهار 92

.

.

.

سومین بهار ...بهار 93  

بهار 93

دومین ها هم تمام شدن  و دیگه امسال سومین سالی هست که این مرد کوچولوی مامان کنار مامان و باباش بهار رو جشن می گیره

ایشالا همیشه سالم باشی عزیز مامان

 

 




موضوع :
تاريخ : 1 / 2 / 1393 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 540 مرتبه

بعد از 2 ماه و اندی سلاممممممممم

غیبت این مدتم تقریبا موجه هست ...

آخرای  بهمن ماه خونمون جابجا شد ...پارسا با اون اتاق خوشگلش که مامان براش درست کرده بود خداحافظی کرد ،یاد 2 سال و نیم پیش بخیر ، آخرای 8 ماه بودم که با شکم قلمبه می رفتم روی چهار پایه و اون خرسه رو روی دیوار اتاقش کشیدم ،یادش بخیررر

 16 دی 92.. خونه قبلی

البته برای پارسا که خیلی هم بد نشد ،چون اینجا با مامان جون و دایی و عمه ش همسایه شدیم و از صبح مرتب خونه مامان جونه ،شب برای خواب هم به زور باید بیارمش خونه

 

بعد از اون هم که درگیر چیدن وسایل بودم و بعدم که کارهای عید و دید و بازدید های عید و ...تا الان که یه کم اوضاع آروم شده و کارها کمتر و فرصت پیدا کردم بیام اینجا ...

البته از قبل از عید هم دوربینم خراب شد و دیگه نتونستم عکسای بازی ها رو بزارم ...




موضوع :
تاريخ : 13 / 11 / 1392 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 1109 مرتبه

بازی های رنگی

بازی رنگی با پاستا

بازی رنگی با پاستا

بازی رنگی با پاستا

 

نقاشی با نخ

نقاشی با نخ

 

نقاشی با استفاده از چسب کاغذی

نقاشی با چسب کاغذی

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 12 / 11 / 1392 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 715 مرتبه
تاريخ : 6 / 11 / 1392 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 1020 مرتبه

رنگ بازی با رنگ انگشتی

کار چاپ با سیب زمینی

کار چاپ با سیب زمینی

اثر دست با رنگ انگشتی

اثر دست با رنگ انگشتی

کار با شابلون

کار با شابلون  

برای دیدن مراحل کار برید ادامه مطلب

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 1 / 11 / 1392 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 741 مرتبه

درست کردن زرافه با استفاده از اثر دست پارسا خان

درست کردن زرافه با استفاده از اثر دست پارسا خان

 

درست کردن آدم برفی پنبه ای

درست کردن آدم برفی پنبه ای

 

برای دیدن مراحل کار برید ادامه مطلب



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 22 / 10 / 1392 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 680 مرتبه

درست کردن گربه و بقول پارسا " میو میو "

 به روایت تصویر

0

بریم ادامه مطلب

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 19 / 10 / 1392 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 648 مرتبه

1

امسال پارسا اولین روزای زمستونی برفی رو تجربه کرد و خیلی هم ذوق زده شده بود از دیدن برف...

وقتی هم برف می بارید همش می گفت" برف دون دون " یعنی برف داره دونه دونه میباره

با هم آدم برفی هم درست کردیم و کلی هم بازی کردیم

اینم عکساش

2

در حال تماشای باریدن برف

 

7

 

3

4

در حال گفتن کلمه برف ،حرف "ف " رو خیلی خوشگل می گی

 

5




موضوع :
تاريخ : 20 / 9 / 1392 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 786 مرتبه

1

پسرک پاییزی ام ،365 روز دوم عمرت هم گذشت

1 سال متفاوت دیگر را در کنار هم گذراندیم...

1 سال پر از شور و هیجان و بازی و شیطنت و حرف های کودکانه ...

1 سالی که دیگر هیچ خبری از یک نوزاد با چشم های پف کرده وبوی تن بهشتی نبود ...هر چند هنوز هم میشود بوی بهشت رو از عطر تنت استشمام کرد ...

خدایا شکرت که من رو لایق مادری این فرشته ی کوچولوت دونستی ...

فرشته ای که روز به روز داره بزرگتر و شیرین تر می شه ...

گاهی دل مادرانه ام تنگ می شود برای این روزهایی که به سرعت می گذرند، اما انگار مزه اش به همین بی تکرار بودنش است ...

از خداوند آفریننده ی همه ی فرشته کوچولوها برات آرزوی سلامتی و عاقبت بخیری رو دارم .....

2

پارسا پسر پاییزی من ...تولدت مبارک...




موضوع :
تاريخ : 19 / 9 / 1392 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 645 مرتبه

 

1

پسر قشنگم ماه 23 و 24 هم گذشت و گل پسر من 2 ساله شدی …

این روزها خیلی شیرین زبون شدی با وجودی که هنوز کامل حرف نمی زنی ولی با همون کلمات دست و پا شکسته ای که بلدی و به کمک ایما و اشاره همه منظورت رو کامل می رسونی ،ولی بعضی وقتا هم یه چیزی رو می گی که من نمی فهمم و مرتب تکرارش می کنی و من واقعا کلافه می شم …

بعضی کلمات هم هست که برات خیلی کاربرد داره ؛چون فقط یه معنی نمی ده ،حالا فکر کن چه کار سختیه فهمیدن این که تو چی می گی !!!!

مثلا ،کلمه ی  ساده "آبی "

قصه آبی سر دراز دارد ! …هر چیز رنگی که می بینی می گی آبی که منظورت رنگ آبی هست ….وقتی آب می خوای هم می گی آبی ….وقتی چیزی خیس باشه هم می گی آبی …وقتی کسی گریه می کنه هم می گی آبی ( یعنی از چشمش آب میاد که منظورت همون اشک هست ) …وقتی می خوای بگی چراغ روشن کن هم می گی آبی ،که البته این یه مورد رو بعضی وقتا می گی آبی زرد ! ،یه چراغ تو اتاقت هست که آبیه حالا دیگه به همه ی چراغها می گی آبی ،بارون هم که بیاد می گی آبی

خلاصه که از صبح تا شب از بس می گی آبی دیونه می شم …

جمله هم فقط 2 کلمه ای می گی مثلا می گی آقا برو ،فعل فقط برو ،بیا ،بده می گی

مثلا جمله های این جوری هم می گی : الو بابا دَدَر ،یعنی داری زنگ می زنی به بابایی که بیاد ببردت دَدَر …

وقتی غذا نمی خوری بهت میگیم الان آقا میاد می بردت ،تو هم بلند می گی " آقا برو مامان " یعنی آقا برو مامانم اینجاست …آخرش هم می گی "دِ" که من عاشق این "دِ" گفتنات هستم ،هر وقت داری دعوا می کنی آخرش می گی دِ…

دیگه نزدیک به 2ماه  هست که از شیر گرفتمت ولی اون جوری که انتظارش رو داشتم غذا خوردنت بهتر نشد ،نسبت به قبل یه کم بهتر شدی ولی بازم بد غذایی می کنی ،از وقتی هم از شیر گرفتمت خواب روزت زیادتر شده ،ظهر ها نزدیک 2 ساعت می خوابی ولی قبلا 5/1 ساعت بیشتر نمی خوابیدی ،صبح ها هم زودتر بیدار میشی ،ساعت 8 نهایتا 9 بیداری …

صدای بیشتر حیوات هم بلدی مثل کلاغ ،خروس ،جوجه, قورباغه ,سگ ،بَبعی ،بز ,گاو ،گربه ،سگ ،اسب ،شیر ،کبوتر …

امسال تولدت رو خیلی مختصر گرفتیم ولی خدارو شکر خوب بود ،یه بار خونه مامان من یه  بار هم خونه مامان بابایی؛

پسرم ،قند عسلم ،عزیز دلم ،24 ماه گذشتُ گذشتُ گذشت و 2 ساله شدی …

تولد 2 سالگی تو و تولد 2 سالگی مادری من هم مبارک …

تنها آرزویی که برات دارم ،سلامتی و سربلندیت در تمام مراحل زندگیت هست …

2

3

بقیه عکسها رو در ادامه مطلب ببینید ...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 30 / 8 / 1392 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 717 مرتبه

ترک شیر

من سعی کردم تدریجی از شیر بگیرمت ،چون خیلی خوب غذا نمی خوردی و بخاطر اینکه ماه رمضان رو هم می خواستم روزه بگیرم سعی کردم شیر روزت رو ترک بدم ،اوایل روزی یکی دوبار می خوردی بعدشم دیگه کلا روز شیر نمی خوردی ،البته اگه خونه خودمون بودیم ! ولی بیرون که می رفتیم پیش میومد که می خوردی ...ظهر ها هم که می خواستی بخوابی می ذاشتمت تو تاب و خودت دیگه می دونستی چه کار باید بکنی ،سریع چشمات رو می بستی ،سرت رو تکیه می دادی و می خوابیدی ... شبها هم موقع خواب اوایل شیر می خوردی و می خوابیدی ، ولی دیگه قبل از خواب هم می زارمت  تو تختت  و تکونت می دم می خوابی بدون شیر ، بعضی وقتا می گفتی شیر می خوام ولی دیگه کم کم عادت کردی که بدون شیر بخوابی و چیزی نمی گفتی ...

در طول شب یه بار حدود ساعت 3 بیدار می شدی برای شیر ،بعدش دیگه از ساعت حدودای 6 نیم ساعتی یه بار شیر می خوردی تا ساعت 9 که از خواب بیدار می شدی ...این وضعیت تقریبا 2 ماهی طول کشید از ماه رمضون تا 28 مهر که دیگه تصمیم گرفتم از شیر بگیرمت  ...

تو کتاب ریحانه بهشتی نوشته بود که به یه جای  مذهبی برید و به یه انار سوره یس رو بخونید همزمان هم به بچه از هر دو سینه شیر کامل بدید و بعدش هم از انار به بچه بدید تا بخوره ،ما هم بعد از ظهر 28 مهر رفتیم شاهچراغ و حالا اونجا دیگه می خواستم شیر آخر رو بهت بدم نمیومدی بخوری ! به زور گرفتمت تا بهت شیر بدم !!! بعدشم بهت انار دادم ،بعد که برگشتیم خونه به سر سینم صبر زرد زدم که خیلی هم تلخه ،می خواستم قبل از که بخوابی بهت بدم که ببینی تلخه و دیگه نصف شب بیدار نشی و اون موقع تو خواب بخوام بهت بدم و دهنت تلخ بشه ولی هر کاری کردم که بخوری ،نخوردی و می گفتی لالا و خوابیدی تا ساعت 5/3 که اون موقع هم بیدار شدی ولی نگفتی شیرمیخوام !!! و آب خوردی و دوباره خوابیدی تا نیم ساعت بعدش دوباره بیدار شدی و گفتی شیر می خوام ،بهت گفتم دیگه بدمزه شده تلخ شده می خوای بخوری گفتی آره ،منم بهت دادم تا ببینی تلخه ،تا اومدی بخوری دیدی تلخه گفتی آب بده...اون لحظه انقدررررررررررر دلم برات سوخت که کلی گریه کردم ...بعدش دیگه هیچی نگفتی اصلا گریه هم نکردی !! و گفتی لالا و دوباره خوابیدی ،من انتظار داشتم که گریه کنی ،آخه چند وقت پیش که می خواستم بخاطر دندونات  شیر شبت رو ترک بدم خیلی گریه می کردی و باید انقدر راهت می بردم و تکونت می دادم تا بخوابی که دیگه دم صبح هم بس که نق میزدی و گریه می کردی تحمل نمی کردم و بهت شیر میدادم ، ولی حالا خیلی خوب کنار اومدی !!!

صبح هم حدودای ساعت 6 و 7 ،دو بار بیدار شدی و گفتی شیر می خوام و بهت دادم دیدی تلخه دیگه هیچی نگفتی و آب خوردی و خوابیدی  !!،بعدم ساعت 5/8 بیدار شدی و تا بهت گفتم پاشو صبحانه بخوریم زود بلند شدی،در طول روز هم که قبلا هم نمی خوردی ،شب بعدش هم بیرون بودیم وقتی تو ماشین داشتیم برمیگشتیم خونه می خواستی بخوابی گفتی شیر می خوام و بهت گفتم دیگه بدمزه شده ،تلخ شده ،سریع قبول کردی و دیگه هیچی نگفتی و چشمات رو بستی و خوابیدی و تا صبح هم یکی دوبار بیدار شدی ولی دیگه نگفتی شیر می خوام و آب خوردی و خوابیدی !!!

دفعه اولی که بهت گفتم بدمزه شده و خوردی دیدی تلخه  ،انقدر دلم برات سوخت که خدا می دونه ،انقدر گریه کردم که انقدر مظلومانه قبول کردی ،اصصصصلا فکر نمی کردم به این راحتی بتونم از شیر بگیرمت مخصوصا که دم صبح ها خیلی شیر می خوردی ...یعنی به اندازه یه قطره اشک هم گریه نکردی برای شیر !!! من خودم رو آماده کرده بودم که چند شب اول تا صبح رو باید گریه هات رو تحمل کنم و نمی خوابی و بهونه می گیری ولی اصصصصلا این طور نبود خیییییلی راحت  قبول کردی و فکرشم نمی کردم ،البته چون شیرت رو کم کرده بودم فکر کنم خیلی راحت تو هم کنار اومدی ،یا شایدم اثر سوره یس و اناره بوده ، بهر حال 22 ماه و 8 روز شیر خوردنت تمام شد هر چند همین الان که هنوز 2 ،3 روز نگذشته خیلی دلم برای اون شیر خوردنات تنگ شده برای اون لحظه هایی که با نگاه پر از التماس میومدی جلو و ملچ ملوچ می کردی که یعنی شیر می خوام و وقتی می خواستم بهت شیر بدم انقدر ذوق می کردی و از ته دل می خندیدی که انگار تمام دنیا رو بهت دادن .... دلم برای اون زل زدنت به چشمام موقع شیر خوردن ،تنگ می شه ...دلم برای خنده هایی که بعد از شیر خوردن می کردی و خوشحال بودی و ذوق می کردی که شیر خوردی، تنگ می شه ....ای خدا کار خیلی سختیه خودت بهمون صبر و تحملش رو بده هر چند می دونم که خدا تا الانم خیلی بهت صبر داده که این جوری تحمل می کنی و گریه نمی کنی ،من منتظر گریه های شدید تو بودم ولی یه قطره اشک هم نریختی ...

خدایا شکرت برای این همه صبری که به این فرشته کوچولوی من دادی ...............

 

 




موضوع :
تاريخ : 30 / 7 / 1392 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 711 مرتبه

1

2 ماه دیگه هم گذشت و پسرک من ،22 ماهه شدی ......

الان دیگه خیلی چیزا رو راحت می فهمی و هر کاری ما می کنیم تو هم سریع همون کار رو تقلید می کنی، مثلا غذا خوردنت با قاشق و چنگال اینقدر بامزست ،هر چند قاشق رو که طرف دهنت میبری هر چی توش هست میریزه و چیزی به دهنت نمی رسه ... اگه بخوام غذای روی گاز رو هم بزنم تو ببینی ،تو هم حتما باید هم بزنی ...یا میوه رو دوست داری خودت پوست بگیری و چاقو رو ازم می گیری و میکشی رو میوه ...دمپایی رو خودت می پوشی ولی کفش رو هنوز نمی تونی ...شلوارت رو هم خودت می تونی بیرون بیاری ...کلاه هم خودت سر می کنی ...مسواک هم  دیگه نمی زاری من برات بزنم و حتما اول باید بدم دست خودت تا بزنی بعد من برات بزنم ...

 حرف زدنت این 2 ماه خیلی خوب شده و دیگه خیلی از کلمه های 2،3 حرفی رو راحت می تونی بگی ،کلمه مامان رو هم که خیلی دوست داشتم بگی و صدام کنی بالاخره گفتی ،قبلا هم می تونستی بگی ولی هر چی ازت می خواستم که مامان صدام کنی، نمی کردی ؛...کلمه های که تا الان میگی اینا هست : مامان ،بابا ،لالا ،آب ،نون ،دوغ ،جوجه ،قند ،آب بازی ،بچه بد ،هادی ،امیر ،آوا ،حدیث ،نینا ،توپ ، بالا ،در ،عمو ،عمه ،خاله (که می گی آله )،آبی ،زرد ،دست ،پا ،تاب ،مو ،وای ،آخ ،آقا ،داغ،نی نی ،جیش ،انار ،دایره (که می گی داییه )سیزده ،هجده ،دو ،سه ،ده ،باغ ،الو ،بله (وقتی صدات می کنیم می گی بله )

شعر جوجه جوجه طلایی رو هم میخونی که شعرت فقط 2 کلمه هست فقط می گی جوجه جوجه ،تو تاب هم که می شینی می گی تاب تاب ...

رنگ ها رو آبی و زرد رو بلدی و هر چی نشونت می دم می گم این چه رنگیه فقططط می گی آبی بعععضی وقتا هم می گی زرد ...

آخرای شهریور یه مسافرت 3 ،4 روزه رفتیم چادگان اصفهان که خداروشکر مثل مسافرت قبلی خیلی اذیت نکردی که همش بخوای شیر بخوری ،غذا هم بد نبود می خوردی هر چند کم

این روزا هم فقط شبها شیر می خوری و دیگه روز نمی خوری ولی اگه جایی بریم چون بیرون از خونه غذا درست نمی خوری ،شیر رو می خوری ...

چند روز پیش داشتم دندونات رو تمیز می کردم که دیدم 2 تا دندون جدید در آوردی ،یه آسیابی بالا که کامل در اوده بود و من نفهیده بودم احتمالا 1 ماه پیش که چند روز تب داشتی برای همین دندونه بوده !

یه دنون آسیابی هم پایین در اومده که تازه نوکش زده بیرون ...یه دندون اسیابی پایین دیگه هم در آستانه در اومدنه و لثه ش سفید شده ،تا الان 18 تا دندون درآوردی و 2 تا دیگه مونده تا تکمیل بشه ...

2

3

4

5

بقیه عکسای جدید پارسا رو در ادامه مطلب ببینید ....

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 30 / 5 / 1392 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 679 مرتبه

پسرک 20 آذری من 20 ماهه شدنت مبارک......

امسال ماه رمضون تصمیم گرفتم بعد از 2 سال مرخصی روزه بگیرم ،یه کم بابت شیر خوردنت نگران بودم ولی خداروشکر خیلی خوب بود و روز اول ماه از صبح که از خواب بیدار شدی تا شب که می خواستی بخوابی اصلا شیر نخوردی و خیلی با اشتها غذا می خوردی من که از تعجب شاخ درآوردم .... خودت اصلا نمیومدی سراغ من که شیر بخوای در صورتی که روزای قبلش روزی 2 ،3 بار رو شیر می خوردی ،خیییییلی جالب بود !!! انگار می فهمیدی من روزه هستم البیته تا آخر ماه رمضون این جوری نیود و بعضی روزا در طول روز شیر می خوردی ....

یه کم خیالم راحت شد که می تونم راحت از شیر بگیرمت ،البته نه الان آخر تابستون ...

شیر خوردنت خیلی کم شده بود تا اینکه بعد از ماه رمضون یه سفر 3 روزه رفتیم اصفهان ،قم و جمکران ؛از روز قبلش تو تب کردی 3 روز تب داشتی خیلی بد اخلاق شده بودیو مدام در حال گریه و نق زدن بودی و اصلا هم لب به غذا نمی زدی و فقطططططططط شیر می خوردی انگار کنه چسبیده بودی به من و فقط شیر می خوردی ،بعد از 3 روز هم که تبت قطع شد این اخلاقت عوض نشد ولی خیلی پسر بدی تو مسافرت بودی همش در حال گریه بودی و فقط هم می خواستی بغل من باشی ،بغل هیچکس درگه نمی رفتی حتی بابایی ! و مدام در حال شیر خوردن بودی ،از مسافرت که برگشتیم اخلاقت بهتر شده و شیر خوردنت دوباره شده مثل قبل از ماه رمضون و در طول روز 3 ،4 بار می خوری ... جدیدا هم موقعی شیر می خوای میای جلو و ملچ و ملوچ می کنی که یعنی شیر بده بخورم ،خیلییییی بامزست ،حتی تو خواب هم وقتی شیر می خوای ملچ ملوچ می کنی ...

مسافرتمون هم یه شب جمکران بودیم ،یه نصفه روز قم و یه روز هم اصفهان ،اصفهان هم خیلی جایی نتونستیم بریم فقط میدون امام و باغ پرندگان رفتیم که تو خیلی از دیدن پرنده ها ذوق زده شده بودی ، هر چند وسطاش هم در حال نق زدن بودی ،پرنده های کوچیک که میدی می گفتی جوجه جوجه خیلی بامزه بود ،عکساش رو در ادامه مطلب می ذارم ...

حرف زدنت هم آنچنان پیشرفتی نداشته همون کلمه های قبلی ،بابا ،ماما ،حاجی ،عزی ،بچه بد هویج ،جوجه ،تاب تاب ،آب،نه ... عدد ها رو هم این جوری می شماری : دو ، سه ، ده ،مثلا یه چیزی که می خوای بندازی یا وقتی از جایی می خوای بپری میشماری ..

در کل تنها کلمه ای که از صبح تا شب میگی بابا  هست ،صبح که چشمات رو باز می کنی اول می گی بابا ،بعد عکسا و لباسای بابایی رو میاری هی می گی بابا ،می ری دم در می گی بابا ،هر چی بهت می گم بگو ماما بازم می گی بابا .........

همه چیز رو می فهمی و وسایل اطرافت رو میشناسی ولی حرف نمی زنی مثلا یه بازی هوش چین میوه ها برات گرفتم که باید هر میوه ای رو بذاری رو خودش همه رو می تونی درست بذاری

 و مثلا اگه ازت بپرسم مثلا هلو کدومه نشونم می دی ولی چیزی نمی گی ! ...

دندون جدید هم درنیاوردی ،غذای جدیدی هم که کشف کردم دوست داری ،از میوه ها انگور و زرد آلو هست ،پیاز رو هم خیلی دوست داری و با لذت می خوری ،همچین دندون می زنی انگار داری سیب گاز می زنی ،خیلی برام جالبه !!!

یه کار بامزه ای هم که این روزا می کنی اینه که وقتی یه کار بدی می کنی و دعوات می کنم سربع میای و خودت رو لوس می کنی ،میای بغلم می کنی و بوسم می کنی تا دیگه دعوات نکنم ،با همه هم این رفتار رو داری نه با من تنها ...

عاشق لوازم آرایشی و تا من می رم سر لوازم آرایش ،تو هم میای و اشاره می کنی به لبات که برام رژ بزن ،اشاره می کنی که برام کرم بزنم ...ههههههه

این ماه هم به خاطر 3 روز تب ناقابل 600 گرم کم کردی ،دقیقا نمودار رشدت زیگزاگی شده ،3 ماه بود که داشت می رفت بالا نمودارت که دوباره سقط کرد و هر چی تو این 3 ماه اضاف کرده بودی در عرض 3 روز کم شد ...هیییییییییی

2

 

ادامه عکس ها رو در ادامه مطلب ببینید ...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 20 / 4 / 1392 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 765 مرتبه

1

تو یه چشم به هم زدن 18 و 19 ماه گذشت و پارسایی من از مرز 1سال  و نیمگی رد شد ...

یه مدت اینترنتمون قطع بود و نتونستم مطلب 18 ماهگی رو جدا بذارم و حالا این 2 ماه رو با هم گذاشتم ...

این روزا خیلی بامزه و شیطون تر شدی ،خیلی چیزا رو دیگه کامل می فهمی ،بیشتر وسایل خونه رو میشناسی و اگه یه چیزی بخوایم میری برامون میاری ،مثلا وقتی دیگه نمی خوام تی وی نگاه کنم ،میگم خاموشش کن ،تو هم سریع می ری خاموشش می کنی ...

وقتی دستشویی کرده باشی و بخوام ببرمت دستشویی ،می گم برو پاخشک کنت رو بیار ،می ری از تو اتاقت میاری و میری در دستشویی می ایستی تا من بیام ...

این ماه سرماخورده بودی و آب بینی ت میومد ،خودت دستمال برمیداشتی و بینی ت رو تمیز می کردی ...

مرتب آچار به دستی ،یه بار بابایی رو دیدی که داشت پیچ در کابینت رو محکم می کرد ،تو هم از فرداش آچار می گیری دستت و هر جا پیچ می بینی می خوای سفت کنی ...

عاااااشق آب باز ی هستی ، الکی به من مگی آب می خوام بعد آب که بهت می دم یه کم می خوری بعد فرار می کنی و از صبح که میشه مرتب در حال آبیاری گل های قالی هستی...ههههههه....اگه ازت بگیرم گریه می کنی ،رو میز ،رو مبل ،اسباب بازی ها ،تخت ...هر جا دم دستت باشه رو خیس می کنی و میری ...

حرف زدنت هم یه کم بهتر شده و کلمه های ماما ،بابا ،آب ،نه ،حاجی ،عزّی ،عزیزم ،بچه بد ،هویج ،جوجه ،تاب تاب ،رو میتونی بگی ولی همش رو خیلی واضح نمی تونی بگی ،فقط بابا ،آب ،نه رو خیلی و به میل خودت تکرار می کنی ،بقیه رو اگه ازت بخوام که بگی می گی و فقط هم یه بار تکرار می کنی ...کلا کلمه جدید رو که بخوای بگی فقط حرف اولش رو درست می گی ،مثلا " سلام " رو فقط می گی "س" بقیش رو درست نمی گی ...

هر وقت آب بخوای می گی "آم" پشت سر هم می گی آم آم آم ...تا آبت بدم وقتی هم دیگه نخوای بخوری مرتب می گی "نه ،نه ،نه " حالا من ازت نپرسیدم بازم می خوای یا نه ولی تو پشت سر هم می گی نه نه نه نه ...

عاشق حمامی به خاطر آب بازیش ! هر کسی می خواد بره حمام تو هم همراهش می خوای بری ! قبلا اگه می خواستیم ببریمت حمام گریه می کردی حالا اگه نبریمت حمام گریه می کنی !!!!!

تو 18 ماهگیت یه دونه دندون آسیابی سمت چپ بالات هم در اومد و 16 دندونه شدی ،4 تا دندونه دیگه داری دربیاد که دندونات تکمیل بشه ...

جویدنت بهتر شده و دیگه وقتی جایی می ریم خیالم راحته که گرسنه نمی مونی ،هرچند همچنان بد غذایی و با هزار کلک باید بهت غذا بدم و وقتی از خونه بیرون می ریم و اطرافت شلوغ باشه دیگه غذا نمی خوری و همش می خوای بازیگوشی کنی ،منم دیگه به خودم قبولوندم و بیرون از خونه خیلی بهت اصرار نمی کنم برای غذا خوردن این جوری هم اعصاب خودم راحته هم تو البته بیشتر تو !!! ولی تو خونه که تنها هستیم باز بهتر غذا می خوری ،به خاطر همین خیلی دوست ندارم از خونه بیرون برم چون برنامه غذاییت کلا میریزه به هم ....

غذا هایی هم که دوست داری ،جوجه کباب ،هندونه ،مغز تخمه کدو ،پسته ، خیار و جدیدا هم کشف کردم که گوجه هم دوست داری و هر وقت در یخچال باز میشه سریع می ری گوجه برمیداری ...می بینی چقدر منو ت متنوع هست ....کلا  بخوای حساب کنی هیچی دوست نداری ....تازه این چیزایی رو هم که دوست داری بعضی وقتا لب نمی زنی ...

واکسن 18 ماهگیت هم با 3 هفته تاخیر زدم ،و فعلا تا 6 سالگی راحتی ؛ من شنیده بودم که این واکسنه تب داره و بعدش نمی تونن راه برن و پاشون درد می کنه ،ما هم بعد از واکسن رفتیم خونه مامان جون و انگار نه انگار که واکسن زده بودی مدام در حال فضولی بودی و بدو بدو می کردی ،عصرش هم رفتیم بیرون و کلی راه رفتی ،تعجب کرده بودم که طوریت نشده ،تا اینکه از ساعت 8 و 9 شب دیگه کم کم تب کردی و لنگون لنگون راه می رفتی خیلی بامزه بود ولی با این وجود باز هم اذیت می کردی و نمی نشستی ،تا فرداش این جوری بودی و بهت استامینوفن که میدادم بهتر می تونستی راه بری و تبت هم میومد پایین ...

2

ادامه عکسای 18 و 19 ماهگیت  و یه تعداد از عکسا هم مربوط به سفر 2 روزه به تنگ براق اقلید 

رو در ادامه مطلب ببینید...



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 20 / 4 / 1392 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 666 مرتبه

1

٤ تا دندون جلویی لثه بالات یه مدت بود که روش لکه های شیاری قهوه ای شده بود و من می ترسیدم که پوسیدگی باشه برا همین تصمیم گرفتم که شیر شبت رو قطع کنم ،دکتر هم گفت تو خواب بعد از هر باری که شیر می خوره باید دندونهاش رو تمیز کنی که یه مدت هم امتحان کردم ؛شبا وقتی بیدار می شدی شیرت می دادم و می خوابیدی بعد که می خواستم دندونات رو با گاز استریل تمیز کنم  بیدار میشدی و دوباره شیر می خواستی و باز همه چی از اول باید تکرار می شد که خیلی سخت بود برا همین تصمیم گرفتم که کلا شیر شبت رو ترک بدم .

وقتی از خواب بیدار می شدی آبت می دادم ، بغلت می کردم، راهت می بردم و تکونت می دادم تا خوابت ببره ،چند شب اول یه کم سخت بود ولی کم کم عادت کردی و کمتر بیدار می شدی ... تا ساعت 5 و 6 صبح م شد تحمل کرد و بدون شیر باز خوابوندت ولی ازساعت 5 و 6 به بعد دیگه نمی تونستم گریه هات رو تحمل کنم ،5 دقیقه ای یه بار گریه می کردی برا همین شیر می دادم و از 6 به بعد هم تا موقعی که بخوای کامل بیدار شی خیلی بیدار می شی و شیر می خوای که اون رو هنوز نتونستم کاری کنم مگر اینکه کاملا بیدار بشی و شیرنخوری وگرنه تا ساعت 9 و 10 که بخوای بیدار شی نیم ساعتی یه بار شیر می خوری ...برای اونم دارم سعی می کنم که شبا زودتر بخوابونمت تا از اون ور هم صبح زودتر بیدار شی و انقدر تو خواب شیر نخوری ...

خوشبختانه به پیشنهار یکی از دوستای نی نی سایتیم برات مسواک و خمیر دندون گرفتم و برات مسواک می زنم و خداروشکر دندونات خیلی سفید شده و اون لکه های روی دندونای بالاییت هم خیلی کم رنگ شده و فقط اگه دقت کنی پیداست .




موضوع :
تاريخ : 26 / 2 / 1392 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 644 مرتبه

پارسا در حافظیه

17 ماه پشت سر هم و به سرعت باد گذشت و پارسایی من 17 ماهه شد !!!

به نظرم  که دیگه خیلی چیزا رو می فهمی ،مثلا وقتی کار بدی می کنی و دعوات می کنم اولش سرت رو می ندازی پایین و هیچی نمی گی بعد می ری یه گوشه دور از چشم من چند لحظه می ایستی و بعد میای پیش من و یه چیزی می گی ،انگار که داری از خودت دفاع می کنی و دلیل کارت رو توضیح می دی ،خیلی بامزست ،دستات رو هم تکون می دی و توضیح می دی ،خیلی هم جدی حرف می زنی عااااااشق این حرکاتتم ،انقدر دلم می خواد که می دونستم چی می گی ...

حرف زدنت هم هنوز همون جوری به زبون خودت هست ،یعنی بعضی کلمه ها رو هم بلدی ها ولی نمی دونم لجبازی می کنی یا چی ،وقتی ازت می خوایم گه بگی نمی گی ،مثلا "مامان" ،هر وقت بهت می گم بگو مامان می گی بابا ،اگه صد بار هم پشت سر هم بهت بگم بگو مامان بازم می گی بابا ،حتی اگه عکس خودم رو نشونت بدم بگم این کیه می گی بابا ! در صورتی که منو به عنوان مامان می شناسی و مامان رو هم می تونی بگی ،خیلی جالبه که اینقدر لجبازی می کنی !!

حاجّی و عزّی رو هم می گی ،صدای سگ ،گاو ،گربه ،گنجشک و جوجه رو هم دست و پا شکسته بلدی ولی کم پبش میاد که بگی ...

هر کاری که ما بخوایم بکنیم تو هم دقیقا همون کار رو می خوای انجام بدی ،مامانم اینا اسباب کشی داشتن هر چیزی که می خواستن جابجا کنن تو هم باید حتما کمک می کردی ،مثلا تخت ها رو که می خواستن ببرن تو اتاق تو هم کمکشون لبه ی تخت رو می گرفتی و انقدر هم جدی تلاش می کنی !

یا فرش ها رو که میخواستن لوله کنن تو هم کمک می کردی یه گوشه ی فرش رو گرفته بودی و لوله می کردی ...

من که تو خونه بخوام گردگیری کنم تو هم یه دستمال مخصوص خودت داری که می ری سریع برمی داریش و هر جایی که من تمیز  می کنم ، تو هم دقیقا می خوای همون جا رو تمیز کنی ،اگه هم جایی باشه که بلندی باشه و دستت نرسه گریه می کنی که من رو بیار بالا تا من هم تمیز کنم !!

یه بار تو رو با خودم بردم حمام و از اول تا آخرش نشوندمت تو وان و آب بازی کردی و از همون موقع دیگه با حمام رفتن آشتی کردی ! تو که قبلا خیلی بد حمام بودی و تا اسم حمام میومد و چراغ حمام روشن میشد فرار می کردی و گریه می کردی ،الان تا می گم بریم حمام دیگه تحمل نداری و گریه می کنی که بیا سریع لباسم رو در بیار تا بریم آب بازی ،اگر هم تو خواب باشی و من تنهایی برم حمام بعد که بیدار شی و ببینی که موهام خیسه و حمام بودم گریه می کنی که چرا من رو نبردی حمام !! خیلی جالبه که یه دفعه ایییییینقدر تغییر کردی!!!!!!

وقتی هم ازت بپرم تو حمام می خوای چه کار کنی؟  دو تا دستت رو بالا و پاییین می بری که یعنی بزنیم تو آب ،آب بازی کنیم ...

قبلا هم میبردمت حمام و تو وان می نشوندمت ولی سریع میومدیم بیرون ،الان بیشتر تو حمام می مونیم و تو حسابی آب بازی می کنی و احتمالا به همین خاطر از حمام خوشت اومده ...

این ماه 3 تا دندون دیگه در آوردی ،اوایل این ماه یه روز دیدم که چیزی مثل یه تکه گوشت اضافه روی لثه ی پایینت ،قسمت دندونای آسیابیت هست ،یه گلوله برجسته ! بعد عصرش دیدم کنار لبت خونی هست و تو دهنت رو که نگاه کردم دیدم همون چیزی که رو لثه ت بود ترکیده و ازش داره خون میاد ،انقدر دلم برات سوخت ...فردا صبحش دیدیم که اصلا اثری ازش نیست ،روز بعدش بود که دندونه در اومد ،دندون آسیابی پایین سمت چپ ....این اولین دندون تو لثه ی پایینت بود که به خاطرش اذیت می شدی ،البته گریه و بی قراری نمی کردی ... کلا دندونای پایینت خیلی راحت و بی درد سر در میان ولی بالایی ها هر کدومشون یه مصیبتی هست تا در بیاد ،یا تب می کنی با اسهال میشی یا بی اشتها میشی یا همش گریه می کنی و نق می زنی ،ولی پایینی ها خیلی راحت در میان .به هفته بعدش هم 2 تا دیگه از دندونای وسطی پایینت در اومد و 15 دندونه شدی ،5 تا دندون آسیابی دیگه مونده که دربیاد و از شر این دندون در آوردنا راحت شیم ...

این روزا خیلی شیطون شدی و اذیت می کنی ،از در و دیوار خونه می خوای بری بالا ، میری روی دسته مبل ها و وایمیستی ،از میز تلویزیون می ری بالا ،می ری روی صندلی دوچرخه ت وایمیستی ،می ری رو میز وسط مبل ها ،نمی دونم چه علاقه ای به بلندی و ارتفاع داری ،همش  باید  حواسم چهارچشمی بهت باشه که یه موقع کارای  خطرناک نکنی ...

عکسای پارسای 17 ماهه رو در ادامه مطلب ببنید....



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 18 / 2 / 1392 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 676 مرتبه

از اون جایی که غذا خوردنت با هزار تا ادا و اصول هست و به این راحتی ها غذا نمی خوری ،غذاهای جامد رو خیلی تمایل به خوردنشون نداری و نمی خوری و من همیشه نگران بودم که نکنه عادت کنی به همین غذاهای نرم و دیگه غذای جامد نخوری و خیلی ناراحت بودم ....

ولی از وقتی دندونای آسیابیت در اومده خییییییییییییلی بهتر شدی و  غذا رو می جوی ،قبلا قاشق غذا که می رفت تو دهنت بلافاصله صدای قورت دادنت میومد و درسته همه چی رو قورت می دادی ولی الان یه کم می جوی !

اولین بار هم جوجه کباب خوردی که دیدم داری میجوی ،قبلا اگه مثلا همین جوجه کباب بو بهت می دادم عق می زدی و بالا میاوردی و نمی تونستی بخورییش ،ولی الان دیگه برنج خودمون رو می تونی بخوری خدا رو شکر ،جویدنت هم انقدر بامزست ! غذا رو با زبونت میاری جلو که با دندونات بجویش ...

نون رو هم که قبلا اصلا نمی خوردی ولی امروز صبحونه بهت نون سنگک با خامه عسلی دادم و در کمال تعجب چند تا لقمه  کوچولو خوردی  و من خیییییلی خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم که بالاخره پسر منم نون خور شد !!! چون یکی از دغدغه هام بود که تو چرا نمی تونی این جور غذاها رو بخوری و همیشه هر جا می خواستیم بریم باید حتما برات غذای مخصوص درست می کردم  و برات می بردم ولی الان دیگه خیالم راحته که جایی که میریم گرسنه نمی مونی و می تونی هر چیزی رو تقریبا بخوری ...

شاید خنده دار باشه ولی باید مادر باشی تا بفهمی چی می گم ،ایشالا که همه بچه هایی که این جورین درست بشن !




موضوع :
تاريخ : 16 / 2 / 1392 | نویسنده : مامانی جیجو
بازدید : 1245 مرتبه

1

کیش سومین سفری بود که سه نفری رفتیم البته مامان بزرگت ( مامان بابایی ) هم همراهمون بود .که 9 اردیبهشت رفتیم ،خوش گذشت ،تو هم پسر نسبتا خوبی بودی ،هر جا می رفتیم تا نیم ساعت اول تو کالسکه مینشستی ولی بعدش دیگه حوصلت سر می رفت و دلت می خواست بیای بیرون و راه بری و اذیت کنی که حسابی برای خودت تو مرکز خرید ها اذیت کردی ،خودت تنهایی می رفتی تو مغازه ها و با فروشنده ها حرف می زدی بعضی جاها هم که فروشنده حواسش نبود سر تلفن و ماشین حساب و... همه چی می رفتی ...

2

 

3

 

4

 

5

 

6

بقیه ی عکسها رو در ادامه مطلب ببینید...

 



ادامه مطلب...

موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 173 نفر
بازديدهاي ديروز : 37 نفر
بازدید هفته قبل : 557 نفر
كل بازديدها : 167730 نفر